محمدعلی جمالزاده در ادبیات داستانی ایران زمین همان نقش شایسته ای را در نثر دارد که نیما در شعر پارسی داشت. با این تفاوت چشمگیر که نیما اگروزن و قافیه را شکست این بدعت او بر زمینه ای استوار و دیرین سال بود، اماکاری که جمالزاده کرد نوآوری سبکی بودکه تا آن زمان سابقه نداشت.

جمالزاده به درستی و به باور آنانی که با او آشنایند، نیک مردی بود که گرچه عمر درازی داشت، اما با آن همه نیکوئی، بردباری، یاریگری و صاحب قلمی آن عمر دراز چه کوتاه می نمود. اهل دهش بود و شوق دیدار بومیان، وابستگی اش. گرچه پدر در خیزش مشروطه جان باخت و محمد علی نوجوان شاهد نزدیک شورشگری ها بود، اما آن زمان که خود را یافت، کوشید تا تلاشگر دیار فرهنگ باشد که به ماندگاری و اثر گذاری اش باور داشت. این شد که نوشتن داستان های کوتاه را در ایران پی افکند، با نثری زیبا وهمیشه به جا. قصه اش مثل شد و به دیار امثال پیوست، فارسی شکر است.

درسوئیس خانمان کرده بود، اما هیچگاه نتوانست دل ازمهر زاد و بوم بکند، زادوبومی که در یادمانده های نوجوانی اش انباشتی غمبارداشت شاید مرگ سرخ پدربه او آموخت که فریادها در زاد و بومش، همیشه در خون می تپد، اینگونه بود که بردباری را آموخت. عتاب میشنید، اما به مهر پاسخ میگفت. همه نامه ها را پاسخ می داد، با دقت و انباشته از آموختار. غوغائیان شماتتش می کردند تا از کنار دریاچه لمان بر خیزدو به هیاهوگران بپیوندد، اما اوبردبارانه همه را می شنید و پیرانه سر اندرز می داد. پیرمرد در دم مرگ کاری کرد کارستان، که غوغائیان هرگز چنان نکردند، غوغائیانی که از واهمه رسیدن خانه چهارصد متریشان به فرزندی گمنام، آن هم پس از مرگ، بر می آشفتند اما پیرمردی که ناسزایش میگفتند، کتابخانه و همه دار وندارش را به دانشگاه تهران، دانشجویان بی بضاعت و یتیمانی وانهاد که هرگز آنها را ندیده بود و نه می شناخت. محمد علی جمالزاده سر آغازگر داستان های کوتاه در ایران و نیک مرد دادودهش، در ۱۰۶ سالگی در هفدهم آبان ماه سال یک هزار و سیصد و هفتاد و شش ۱۳۷۶ در گذشت.